فرهاد نهمین فرزند مرحوم رضا مهراد ،کاردار وزارت امورخارجه دولت ایران در کشورهای
عربی ، ۲۹ دی ۱۳۲۲ در تهران متولد شد. فرهاد در ۸ سالگی همراه خانواده به تهران بازگشت و تا قبل از آن در عراق زندگی میکرد . اخلاق و رفتار آخرین فرزند خانواده مهراد آن قدر متفاوت بود که همیشه از سوی اطرافیان به “تقلید از بزرگترها“ متهم می شد.
سه سال بیشتر نداشت که علاقه به موسیقی او را وادار می کرد تا پشت در اتاق برادرش بنشیند و تمرین ویلون او و دوستانش را گوش کند. در همان دوران یکی از دوستان برادرش متوجه علاقه فرهاد به موسیقی می شود و از خانواده او می خواهد که سازی برای او تهیه کنند. با اصرار برادر بزرگتر یک ویلون سل برای او تهیه می کنند و تمرینات فرهاد آغاز می شود.
عمر تمرینات ویلون سل از 3 جلسه فراتر نرفت، چرخ روزگار ساز او را شکست و به قول فرهاد:“ساز صد تکه و روح من هزار تکه شد.” و از آن پس بازهم دل سپردن به تمرینات برادر بزرگتر تنها سرگرمی و ساز تبدیل به رویای فرهاد شد. با ورود به مدرسه استعداد او در زمینه ادبیات آشکار و ادبیات تبدیل به دل مشغولی او میشود و در آستانه ورود به دبیرستان تمایل به تحصیل در رشته ادبیات پیدا میکند.
اما علی رغم نمرات ضعیفش در دروسی غیر از ادبیات و زبان انگلیسی ، مخالفت عموی بزرگش در غیاب پدر، او را مجبور به ادامه تحصیل در رشته طبیعی می کند و عاقبت دل سپردگی به ادبیات و بی علاقگی به دروس مورد علاقه عمویش سبب میشود تا در کلاس یازدهم ترک تحصیل کند.
پس از ترک تحصیل با یک گروه نوازنده ارمنی آشنا می شود و با استفاده از سازهای آنان به صورت تجربی نواختن را می آموزد و مدتی بعد به عنـوان نوازنده گیتار در همـان گروه شروع به فعالیت می کند. گروه راهی جنوب می شود تا در باشگاه شرکت نفت برنامه اجرا کنند و اولین شب اجرای برنامه رهبر گروه به بهانه غیبت خواننده گروه از فرهاد می خواهد تا او جای خواننده را پر کند. وسواس شدید فرهاد در ادای صحیح کلمات و آشنایی او با ادبیات ملل چنان در کار او موثر بود که وقتی ترانه ای به زبان ایتالیایی ، فرانسوی و یا انگلیسی اجرا می کرد کمتر کسی باور می کرد که زبان مادری این هنرمند فارسی باشد و همین خصوصیت باعث درخشش گروه و تمدید مدت برنامه گروه ارمنی شد. مدتی بعد از گروه جدا می شود و فعالیت انفرادی خود را آغاز می کند.
فرهاد برای اولین بار در سال 42 برای اجرای چند ترانه انگلیسی راهی برنامه تلویزیونی “ واریته استودیو ب “ می شود و مخاطبان بیشتری می یابد. مدتی بعد فرهاد در یکی از کنسرت های بزرگی که به مدیریت مجله “اطلاعات جوانان“ در امجدیه برگزار شد هنرنمایی کرد.
فرهاد دو سال نیز به انگلستان رفت و در آنجا با موسیقی پاپ آن سالهای انگلستان آشنا شد. پس از بازگشت به ایران فرهاد اولین اجرای موسیقی خود را در هتل ریمبو در خیابان ایرانشهر تهران اجرا کرد. سپس به اجرای برنامه در رستوران کوچینی ادامه داد و در آنجا به فرهاد بلککَتس مشهور شد. در این دوران در کافههای مختلف تهران به خواندن آوازهایی از گروههای معروف موسیقی آن زمان از جمله بیتلها، الویس پریسلی و ری چارلز میپرداخت. در همین دوره ترانه «اگه یه جو شانس داشتیم» را برای دوبله فیلم بانوی زیبای من خواند که در فیلم استفاده نشد. همکاری فرهاد به عنوان خواننده و نوازنده گیتار و پیانو با شهبال شب پره (پرکاشن) ، شهرام شب پره (گیتار)، هامو(گیتار)، حسن شماعی زاده (ساکسیفون) و منوچهر اسلامی (ترومپت) در کلاب کوچینی از سال 45 آغاز می شود.
منوچهر اسلامی که از فرهاد به عنوان پایه اصلی Black Cats یاد می کند با اشاره به استعداد فرهاد می گوید: “فرهاد با اینکه نت نمی دانست و موسیقی را از راه گوش آموخته بود نیاز چندانی به تمرین نداشت. او با چند بار زمزمه کردن شعر، ساز و صـدایش را با بقیه گـروه همـاهنگ می کرد. در واقع او به احترام دیگر اعضا در جلسات تمرین حاضر می شد.“
در سال ۱۳۴۸ فرهاد برای ترانه « مرد تنها » ( با آهنگ اسفندیار منفردزاده و شعر شهیار قنبری ) در فیلم رضا موتوری ( به کارگردانی مسعود کیمیایی ) آواز خواند. این ترانه در سال ۱۳۴۹ همزمان با اکران فیلم به شکل صفحه موسیقی منتشر شد. در ۱۳۵۰ ترانه « جمعه » ( کاراسفندیار منفردزاده و شهیار قنبری ) را برای فیلم خداحافظ رفیق ( به کارگردانی امیر نادری )، در سال ۱۳۵۱ ترانه « خسته » را برای فیلم زنجیری و در سال ۱۳۵۶ ترانه « سقف » ( کار منفردزاده و ایرج جنتی عطای ) را برای فیلم ماهیها در خاک میمیرند خواند.
در همین سالها ( اوایل دههی ۵۰ ) فرهاد با دختری به نام مونیکا آشنا شد و با او ازدواج کرد اما سرانجام این ازدواج جدایی بود. بعدها یعنی در اواخر همین دهه فرهاد با پوران گلفام ازدواج کرد و تا پایان عمر با او زندگی کرد.
تا سال ۱۳۵۷ و انقلاب ایران کنسرتهای فراوانی داد. در بهمن ۱۳۵۷ همزمان با انقلاب ترانه معروفش « وحدت » (آهنگ از منفردزاده و شعرِ سیاوش کسرایی ) را ضبط کرد.
پس از انقلاب مدتها از کار منع شد تا بالاخره در سال ۱۳۶۹ آلبوم خواب در بیداری را منتشر کرد که چند ترانه فارسی و چند ترانه انگلیسی داشت. در این نوار فرهاد پیانو هم مینواخت و بعضی از آهنگها را هم خود ساخته بود. در ۱۳۷۴ نیز اولین کنسرت بعد از انقلابش را در کلن اجرا کرد.
در سال ۱۳۷۶ آلبوم وحدت او نیز منتشر شد که شامل ترانههای دهه ۵۰ او بود. در سال ۱۳۷۷ توانست در هتل شرق تهران کنسرت اجرا کند و آلبوم برف را نیز منتشر کرد. در ماجرای محاکمه غلامحسین کرباسچی یادداشتی در روزنامه توس ( ۱۸ مرداد ۱۳۷۷- چاپ یادداشت) چاپ کرد تحت عنوان « معرفت آقای شهردار » که در آن به حمایت از کرباسچی پرداخته بود.
پس از انتشار آلبوم « برف »، فرهاد درصدد تهیه آلبومی با نام «آمین» بود که ترانههایی از کشورها و زبانهای مختلف را در بر میگرفت. اما از مهرماه ۱۳۷۹ بیماری او جدی شد. فرهاد به بیماری هپاتیت سی مبتلا بود و در نتیجه عوارض کبدی ناشی از آن در خرداد ۱۳۸۱ برای درمان به لیل در فرانسه رفت و در ۹ شهریور همان سال پس از مدتی اغما در بیمارستان، در سن ۵۹ سالگی درگذشت و در ۱۳ شهریور در گورستان تیه در پاریس دفن شد.
مصاحبه ھای فرھاد مھراد
مصاحبه ی رادیوBBC با فرهاد (1368) :
- شما انگلیسی را کجا به این خوبی یاد گرفتید؟
فرهاد: من انگلیسی خوب بلد نیستم، منتهی چیزی که شما را به این اشتباه انداخته احتمالا لهجه و تلفظ من است. من همیشه اصرار داشتم آهنگی را که می خوانم، به هر زبانی که هست، اولا ترجمه اش را بدانم که چه می گوید. خوب حالا انگلیسی را خوشبختانه خوب می فهمم ، اگر هم گاهی کلماتی از یک شعر را نفهمم صددرصد با مراجعه به فرهنگ آن را پیدا می کنم.
دوم اینکه خیلی اصرار دارم چه وقتیکه فارسی می خوانم ، که زبان مادریم است و چه وقتی که انگلیسی می خوانم حساسیت دارم که طرف من تمام کلمات من را فقط با یک بار گوش دادن بتواند بفهمد که چه می گویم.
- شما تمام این سال ها ایران بودید؟
فرهاد: بله خوب من اینجا را دوست دارم، هنر نکردم خوب اینجا را دوست دارم. خوب من اینجا به دنیا آمده ام . (با خنده) آب و هواش خوبه اینجا، یه کمی مردم خودشون نسبت به همدیگه کم لطف هستند و البته پیدا کردم که اگر به همدیگر لطف داشته باشند، همه نوع آب و هوایی را از خیلی خیلی بد گرفته تا خیلی خیلی خوب را می توانند تحمل کنند. خوبه اینجا، آرزو می کنم که شما هم بیایید، البته اینجا مشکل خیلی هست، گرونی اینجا وحشتناکه. خوب حالا از این چیزها هست ولی خیلی خوبه.
- آنجا چه خبرهایی هست، چه آهنگ هایی می زنند، چه می خوانند؟
فرهاد: این را اینجا خدمتتون عرض کنم، اولا شما به هیچ عنوان اینجا چیزهای مبتذل نمی شنوید. اکثر شعرهایی که اینجا می شنوید از سعدی، جامی، این اواخر البته از سهراب سپهری است. از شعر که شما کوچک ترین ایرادی در این آب و هوا نمی توانید بگیرید، ولی خوب از دید آهنگ می توانید بگویید که آهنگش اشکال داره ، ولی خوب این یک بحث دیگری است. ولی اینجا به هیچ عنوان چیزی از رادیو، تلویزیون پخش نمی شود که مبتذل باشد، خوشبختانه خدا را صد هزار مرتبه شکر آهنگ های مبتذل پخش نمی شود.
مصاحبه ی رادیوBBC با فرهاد (1372) :
- فرهاد سلام ، به برنامه روز هفتم تلفنی خوش آمدی
فرهاد: سلام
من هم از راه دور سلام دارم خدمت شما
فرهاد: خیلی متشکرم
- فرهاد قبل از اینکه هر سئوالی ازت بکنیم می خواهم بپرسم هنوز هم می خوانی؟
فرهاد: بله
- می تونم سئوال کنم که کار جدید چی کردی؟
فرهاد: والله کار جدید که من یک نواری دادم بیرون نزدیک 4 ماه پیش( خواب در بیداری ) البته اولین نوار بوده...
- منظورت چند سال می شه؟
فرهاد: اولین نوار بعد از انقلاب، می شود 13 سال
- 13 سال سکوت داشتی؟
فرهاد: بله
- چه کار می کردی این 13 سال؟
فرهاد: آب خنک می خوردم
- از نوار بیشتر بگو. نوار شامل چه چیزهایی است؟ کیا باهات همکاری کردن؟
فرهاد: هیچکس با من همکاری نکرده، اولا این که من شخصی رو به اون صورت نمی شناسم. دوم اینکه خیلی مشکله، همان طور که عرض کردم من آشنایی ندارم.خودم فقط، خودم هم با پیانو همراهی کردم.
- فرهاد یادت میاد جمعه رُ چند سال پیش بود که خوندی؟
فرهاد: بله، سال 1349
- هنوز همون کیفیت رُ داره جمعه، فرهاد؟
فرهاد: منظورتون روز جمعه است؟
- منظورم روز جمعه است
فرهاد: روز جمعه...به هر حال چه عرض کنم ما که دیگه اینجا روزها از یادمون رفته..
- مثل اینکه گیتار می زدی، هنوز هم می زنی؟
فرهاد: بله، بیشتر با پیانو راحتترم، برای اینکه- زدن که چه عرض کنم همون همراهی کردنه اسمش- نمیشه گفت که من نوازنده ساز هستم، همراهی می کنم.
- این آهنگ جمعه که صحبتش بود، مشکل برای پخش داشتی این طور نیست؟
فرهاد: اون موقع به اصطلاح شاید به یه شکلی بتونم بگم که این کارها اصولا باعث شد که یه قوانینی دربیاد. تا اون موقع اصلا هیچ قانونی نبود، شما می تونستین هر آهنگی رو ضبط کنید. هیچ شعبه ای به اون شکل یا تشکیلاتی که به شما مجوز بدهد اصولا وجود خارجی نداشت. ولی یکی دو تا کار، که اون یکی دو تا کار هم هر دو را من اجرا کردم، منظورم اینه که خوندنش با من بود، ظاهرا باعث شد قانونی گذاشته شود که هر کس می خواهد برود آهنگ ضبط کند برود اما برای تحویل گرفتن مجوز نوار مادر باید مجوز شورای موسیقی رادیو را داشته باشد. این مجوز هم در واقع فقط برای شعر بود نه برای آهنگ، بنابراین جمعه که درآمد مشکلی نداشت. بعد از در آمدن سرو صداهایی شد و بعد هم این قانون را گذاشتند. بعد از اینکه ما این آهنگ را ضبط کردیم و به اصطلاح اتصال این آهنگ به ماجرای سیاهکل، این چیزها بوجود آمد.
- غیر از خواندن چه کار می کنی فرهاد؟ غیر از خواندن به کار هنری دیگری هم علاقه داری؟
فرهاد: علاقه به چی میگن؟ مثلا به شعر علاقه دارم، بطور کلی ادبیات ، مخصوصا ادبیات فارسی، ولی نه اینکه خودم بنویسم. نه به اون صورت که چیزی که به کار آید نبوده...
-فرهاد از زندگی خصوصیت بگو (... شاید نخواد بگه ... خُب می تونه نگه ... )
من جای شما باشم میگم نگه، هه هه هه
- فرهاد ازدواج کردی؟ بچه داری؟
فرهاد: نه بچه ندارم
- از شاعرهای ایرانی چه کسی رُ دوست داری و می تونی با شعرش رابطه برقرار کنی؟
فرهاد: والله از مرحوم اخوان ثالث خیلی خوشم می آید. خیلی دوست دارم.
شاعرهای ایرانی خیلی هستند که نمی توانم اسم ببرم. ولی راسش مرحوم اخوان ثالث هستند که من خیلی از بعضی از شعرهایش را حس می کنم و خیلی هم اولا شاعره و دوما خیلی شاعر ایرانیه.
مصاحبه روزنامه توس با فرهاد (1377) :
- پس از بیست سال موفق به اجرای کنسرت در “هتل شهر“ شدید، استقبال مردم چطور بود؟
فرهاد: اگر منظور تعداد تماشاگران است با توجه به کوچکی سالن چیزی معلوم نمی شود.
- یعنی هیچ خبری هم نشنیدید؟
فرهاد: مطلب اینجاست که به جهت کمبود موسیقی هر برنامه ای مورد استقبال قرار خواهد گرفت.
- چرا بیشتر نوارهایی که عرضه می شود از ترانه های قدیمی شماست؟ گویا علاقه دارید همان قدیمی ها را اجرا کنید.
فرهاد: ابدا اینطور نیست ، شاید برعکس هم باشد. مثل نوار برف اتفاقا از همین کاست جدیدتان “برف“ هم استقبال خوبی شده است.
شما اینطور میگویید یا بنده اطلاعی ندارم ، برفرض صحت، باز تکرار همان مطلب است که فروش احتمالی ، جهتش رکود و سکون بازار موسیقی است.
- در مورد جشنواره موسیقی پاپ چه نظری دارید؟
فرهاد: هیچ خبری ندارم ، صاحب نظر هم نمی توانم باشم
- کار جدید،کنسرت جدید؟
فرهاد: اگر خدا بخواهد شاید یکی دو آهنگ ، در غیر این صورت هیچ.
بریدهی جراید و گوشه و کنار اینترنت
« بار گرانی است بر شانه من » محمود استاد محمد (بازیگر، نویسنده و کارگردان تئاتر) روزنامه حیات نو ... فرهاد مهراد موسیقیدان بود، پیانو و گیتار را خوب می نواخت، موسیقی کلاسیک را از رنسانس تا قرن بیستم می شناخت ولی در حیطه موسیقی مدرن ، دانشی بسیط ، حسی جوشنده و نگاهی بدیع داشت ، و البته ... خواننده هم بود. فرهاد خواننده بود، اما از امتیازات خوانندگی استفاده نمی کرد. ترانه های سیاسی می خواند، اما میراث خوار سیاست نبود ، لاف سیاسی نمی زد، دکان سیاسی باز نمی کرد.از هیچ نمدی توقع هیچ کلاهی نداشت –که هیچ- حتی به کلاهی که دیگران بر سر خودشان می گذاشتند می خندید. اگر نوار “جمعه“ [شبانه]آن زمان را ـ نه جمعه بعد از انقلاب – اگر چاپ سال های پنچاه را پیدا کردید می بینید که ترانه سرا [آهنگساز] - با یک هیبت سیاسی-ترانه اش را تقدیم کرده است به دکتر اسماعیل خویی ، آهنگساز [ترانه سرا] – با یک شهامت مبارزاتی – آهنگش را تقدیم کرده است به دکتر غلامحسین ساعدی و فرهاد... برای آنکه در آن تقدیم نامچه دکاتیری کم نیاورد ، صدایش را تقدیم کرده است به دکتر صلحی زاده و آن روزها دکتر صلحی زاده مشهورترین پزشک ترک اعتیاد بود. ... “وحدت“ سرود سنگرهای خیابانی سال 57 شد . مگر ممکن است طنین صدای فرهاد، در شبانگاهان سنگرهای خیابانی فراموش شده باشد؟ ولی شده بود. این ناممکن اتفاق افتاده بود و فرهاد نمی توانست برای “سرود وحدت “ مجوز پخش بگیرد. مسئولان اداره موسیقی – همان سنگریان سال 57- دیگر فرهاد را نمی شناختند، نمی خواستند وحدت را بشنوند و فرهاد از این امتناع سخت ، این برخوردهای سرد و یخین، دچار سرسام شده بود. یکبار از او پرسیدم که چه میگوید؟ آن سنگر نشین امروز مدیر شده، با چه دلیلی مجوز را امضا نمی کند؟ فرهاد با همان تسخر سوزنده اش گفت: “می گوید “ح“ جیمی ترانه را غلط تلفظ کرده ای .“ و عکس العمل فرهاد مهراد، کسی که در تکلم زبان عرب بلیغ بود، کسی که عربی را با فصاحت حرف می زد، چه می توانست باشد؟ خداحافظ خداحافظ ای صدای تبعید شده به فراسوی ابرها... ای طنین جاری در جریان جوی ها. و شما را، ای ریگ های غلتان در ته جوی، به راه و رفتار بی پایانتان سوگند، اگر در فراسوها، دشت دل انگیز صداقت، صدای ترنم پردردی را شنیدید... به صاحب آن صدا – بعد از سلام – بگویید: بار گرانیست بر شانه های من خجالت بیست سال خاموشی تو |
« گنجشککِ اشی مشی پر زد » اشکان خواجه نوری روزنامه حیات نو مطمئن بود که دوباره پاییز را نخواهد دید و گرنه نمی خواند “بر شن های تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت“می گفت از مرگ نمی هراسم بارها بس بسیار با او روبرو شده ام. سال ها بود که انتظارش را می کشید. می گفت من یک قوری شکسته صد بار بند زده شده ام . می گفت سلیمانم. پیکـرم بر عصایم لمیـده و تا موریانه عصـا را از بین نبـرد هیچ کس باور نمی کند که سال هاست مرده ام. می گفت فرهاد سال هاست که مرده و معشوق هاش است که در ظاهر فرهاد می خواند و می نوازد. راستی معشوقه اش چه می کند؟ از امروز چگونه می تواند زیر سقفی که صدای خسته معشوقش آن را معنی می کرد زندگی کند؟ راستی چه کسی به خود این اجازه را خواهد داد که کلاویه های سازش را بفشارد؟ چه کسی می تواند جا پای او بگذارد؟ چند سال یا چند قرن دیگر فرهادی دیگر متولد خواهد شد؟ دیگر چه کسی پیدا می شود که در آوازش از محمد(ص) دادخواهی و مردمش را بیدار کند و سکوت دیرینه اش را با “مرغ سحر“ بشکند؟ فرهاد دیگری زاده می شود که وقتی از “دخت شرمگین امید، ایران“ می خواند چشمانش خیس شود؟ چه کسی زاده خواهد شد که وطنش را به هیچ نفروشد و آرزو کند که “ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست“؟ نه هیچ کس، هیچ کس جای او را نخواهد گرفت. او نمرده است مگر زندگی هنرمند در اثرش معنی نمی شود؟ پس او می ماند. تا روزی که جمعه باشد او زنده است. گنجشگک اشی مشی پرواز می کند، نمی میرد.
|
« با نام روشن فکرها و به کام لومپن ها » ادیب وحدانی هفته نامه وقت ... عمدتا از بد حادثه عده ای وجود دارند که از فهم نکات بدیهی عاجزند یا گاه - مانند فرهاد - سوار بر موج هایی که عمدتا خاستگاه لمپنی دارند اما در عین حال از ظاهری روشنفکری هم برخوردارند. به اوج موسیقی در ایران می رسند ، تلاششان پر ارج است و گاه مانند فروغی پیش پای عقایدشان خود خواسته قربانی می شوند... مرگ هر کدامشان غمی است و تلاش ما بر این که از هیچ کس بت نسازیم.
|
« میان مایگی و موسیقی » ادیب وحدانی روزنامه ایران ...اهمیت فرهاد همان قدر بوده که باز در کنار فریدون فروغی و کوروش یغمایی بگذاری اش. ...فرهاد هم مانند آن دو تای دیگر “میان مایه “ بود و نقطه اوجی در هنر امروز به حساب نمی آمد و چه حیف که اصلا موسیقی ما نقطه اوجی ندارد. ... تولید آثار هنری به هرچیزی محتاج نباشد، به هوش احتیاج دارد. آیا آثاری که واقعا ماندگار باشند –به این معنی که مردم آنها را با خود به تنهایی و در جمع زمزمه کنند و این مردم هم شامل بیش از یک نسل شوند – در موسیقی ما تولید شده اند؟ پاسخ به این پرسش بسیار آسان است . چرا که فقط کافی است یک نمونه چند نفری از مخاطبان جدی موسیقی را مثال بیاوریم که یک آهنگ را نشنیده باشند و من میتوانم برای شما چند نمونه چند ده نفری را مثال بزنم که اصلا هیچ ترانه ایرانی را حفظ نباشند. دلیل این ناماندگاری تولیدات موسیقیایی به نبود آثار برجسته برمیگردد و آثار برجسته محتاج همه آنچه نوشته شده اند به انضمام فعالان باهوش و کارآمد و با قریحه. افرادی که این 3 تای آخر را با هم دارا باشند. این می شود که به جای افرادی که می توانند مهم باشند در بهترین حالت شاهد حضور چهره هایی مانند فروغی ، فرهاد و کوروش یغمایی بود که همه در متوسط بودن مشترک اند و سرنوشت اولی شان که مرگ خود خواسته بود، دومی این قدر مهجور از دست رفت و سومی با آنکه زنده است اما هنوز زیر بهمن گل یخ خود دفن شده است و در سایه آن یخ ، محو. میان مایگی هنرمندان موسیقی پاپ همچنان ادامه دارد و دقیقا به همان دلیل است که افرادی که اصلا در کار موسیقی حرفه ای نیستند مجال طرح و بزرگ شدن می یابند و هنوز که هنوز است ، مهمترین چهره موسیقی پاپ ایرانی یک رقاصه “آتشین“ میزهای کاباره های متعفن سابق است که البته به محض دوباره مطرح شدن بلافاصله و مدام از محبوبیت او کاسته می شود.
|
« بیستون صدا » www.libertiran.com/farhadmehrad.htm 9 شهریور 1381، صبح یکشنبهای غمگین، فرهاد رفت. رفت تا جدول نیمه تمام عمرش را پرکند. همان جدولی که سی سال پیش در هفته خاکستری گفته بود: « ظھر یکشنبهی من / جدول نیمه تموم همه خونه ھاش سیاه / روی خونه جغد شوم » خبر جز بهت و حیرت چیزی در پی نداشت، حیرت از اسطورهای که تنها با دوازده موزیک حرفهای جاودانه شد؛ چه چیز جز قدرت درونی، جز ساختار زیبای ذهنی و حنجرهای آشنا با درد میتوانست و میتواند آنگونه جاودان بر موضع خویش بایستد و راهی یگانه را بنمایاند؟ در همان ایام سوگنامهای به قلم نگارنده در روزنامه «گلستان ایران» ـ که مانند ستارهای دنبالهدار، کوتاه زمانی بر تارک مطبوعات ایران درخشید و زود غروب کرد ـ چاپ شد، لیکن در آن زمان بهت و حیرت خبر آن چنان بود که نتوانست بر این هجرت، آنگونه که شایسته بود قلم را بگریاند. در این فرصت شاید بتوان از ناگفتههایش گفت. موسیقی پاپ ایران که در دهه چهل شکل گرفت در سبک و قالبی خویش را جا انداخت که با گذشت سال ها تا پیش از انقلاب بدون تغییر باقی ماند. فرم موسیقی مجلسی که تا سطرح عوامزدگی و در حد مجالس عیش و عشرت پایین آمد، از حداقل معیارهای زیباییشناسی هنری تهی بود و حتی بدیهیترین قواعد هارمونی و کنتورپو آن نیز در آن رعایت نمیشد، این نوع موسیقی که با عناوینی چون «شش و هشت» و «لاله زاری» شناخته میشود، تاکنون نیز تارهای شوم خود را بر ذائقه هنری توده مردم گسترانیده است. طیف جوان موسیقی پاپ که قاطبهشان دانشجو و متعلق به جنبش اول دانشجویی ایران و مقارن با دورهای از آن بود که تفکرات مختلف، همه در بستر دانشگاه به تقابل و تعامل میپرداختند. جنبش، جوان بود و به لحاظ تاریخی موثرترین و کارآمدترین تاثیرات را در بستر جامعه نهاد لذا طبیعی است که این عوامل بر شکوفایی و نضج ترانهسرایی و فعالیت موسیقایی تاثیر سازنده و بالندهای داشته باشند. «فرید زولاند» (صاحب کمپانیِ آونگ) که زیباترین ترانههای دهههای شصت و هفتاد را ساخته، در آن زمان دانشجوی موسیقی بود. «اردلان سرفراز»، ترانهسرا، که او هم در آن دوران دانشجو بود، «واروژان» که با دانش جهانی خویش پایههای لرزان موسیقی پاپ ایران را تحکیم کرد و «فریدون فروغی» که اولین جرقههای موسیقی راک را در شب سیاه استبداد نشان داد... این طیفِ مقابلِ موسیقیِ لالهزاری یا شاید به عبارتی دیگر طیف فرهیخته موسیقی پاپ شاهد شکلگیری اولین مثلث هنری در ایران بود؛ جایی که «شهیار قنبری»، ترانهسرایی جوان با ترانههایی که الفاظ و واژههایش از جسارت و فرمتازهای برخوردار بود، همراه با «اسفندیار منفردزاده»، آهنگسازی که دوبار تحصیلات آکادمیک را رها کرد ولی با این وجود برای تعدادی از موثرترین فیلمهای پیش از انقلاب از جمله «قیصر»، «زنجیری»، «رضا موتوری»، «داش آکل» و ... آهنگ ساخت و ضلع سوم این «فرهاد» بود. فرهاد در جوانی با «شهبال شب پره» گروه جاز «بلک کتس» را بنیان گذارد و پس از سقوط معنایی بقیه اعضا از این گروه جدا شد و خودش ماند با تنهایی پیانوی سیاه رنگی که همیشه همدم و همراه او بود. در همان دوران وی دوازده قطعه موسیقی که جز دو تا از آنان کار اسفندیار بود («اسیر شب» ساخته «محمد اوشال» و «هفته خاکستری» از واروژان)، اجرا کرد (آلبوم «وحدت»). برخی ترانههای آن آلبوم نیز از دیگران بود(«وحدت» از سیاوش کسرایی، «سقف» از ایرج جنتی عطایی، «آیینهها» از اردلان، «اسیر شب» از «عباس صفاری» و «شبانه و شهیدان شهر» از شاملو). از آن آلبوم فقط چهار قطعه موسیقیِ فیلم بود؛ «رضا موتوری»، «اسیر شب» یا «خسته» برای فیلم «زنجیری»، «شهیدان شهر» برای فیلم «داش آکل» و «جمعه» برای فیلم «خداحافظ رفیق»،«رضا موتوری»، «هفته خاکستری»، «جمعه»، «کودکانه» و «آوار» ناب ترین ترانههای شهیار قنبری بودند که با صدای بینظیر فرهاد از مشکلات اجتماعی میگفت: «جمعه» ترانهای ماندگار بود که میشد بر جمعه خونین میدان ژاله دلالتش کرد، «هفته خاکستری» حکایت سرگردانی نسلی بود که میان صدای جاز و اذان، خلوت تنهایی نمییافت، «رضا موتوری» نسل لوطی مسلک همیشه پایین شهری این مملکت بود که هیچگاه در برابر باندهای فئودال و خرده بورژوا قد علم نکرد و کمرش همچنان خمیده ماند، «کودکانه» از نوستالژی شخصی میگفت. عاشقانههای فرهاد، «آوار» و «سقف»، نیز در زمرهی ناب ترین و سوزناک ترین عاشقانههای موسیقی معاصر است.شعری از احمد شاملو با صدای فرهاد زمزمه نسل انقلاب گشت: «کوچهھا باریکن ، دکونا بسته اس خونهھا تاریکن ، طاقا شٔٔٔٔٔٔکسته اس از صدا افتاده تار کمونچه مرده می برن کوچه به کوچه ...» (شبانه) ترانه «آیینهها» یا «سقف» تنها تاثیر ترانهسرایی از حوزهی آثار جاودانه ادبیات بود؛ «مسخ» کافکا با ترجمه صادق هدایت باعث تولد ترانهای زیبا شد که از سرگردانی انسان در جهان معاصر میگفت و چنین بود که ترانه از اقلیم یک فرهنگ خاص مدنی فراتر رفت؛ ولی این تاثیر با توجه اهمیت آن اما به دلیل قلت، باعث تاسف است که مثلاً بدانیم گروه افسانهای موسیقی راک، «پینک فلوید»، آلبوم «حیوانات» خویش را براساس شخصیتهای رمان «مزرعه حیوانات» جرج اُرول یا آلبومهای ماندگاری چون: «دیوار»، و «ضربه نهایی» را برپایه تم و بر پس زمینه رمان «1994» «اُرول» آفرید. مضامین نو در ادبیات و موسیقی به هم تنیده میشوند و اثری اصیل، بیدار، جهانی و ماندگار خلق میگردد. «می بینم صورتمُ تو آینه با لبی خسته می پرسم از خودم این غریبه کیه از من چی میخواد اون به من یا من به اون خیره شدم باورم نمیشه هر چی می بینم چشمامُ یه لحظه رو هم می ذارم به خودم می گم که این صورتکه می تونم از صورتم ورش دارم...» (مسخ) تنها صدایی که بغض غربت و حسرت را می شناخت و آنها را با آواها و نًت ها در هم میآمیخت و همه و همه با صدای فرهاد جاودانه شدند. تنها صدایی که اصل «رزونانس» یا «تشدید» را در موسیقی یخت. این صدا متعلق به مردی بود که پول نوازندههای ارکستر را نداشت تا صاحب کنسرتهای آنچنانی و مجلل لوسآنجلسی شود. خودش بود و پیانویی که برای کنسرت اینجا و آنجا میبرد و در سالنهایی با بیش از دویست نفر اجازه اجرای برنامه نداشت!... و وقتی که مُرد، جنازهاش در غربت پاریس(در گورستان «تی یه») دفن شد، هم چنان که صادق هدایت، جمالزاده، بزرگ علوی و ... جالب توجه است که صدا و سیما درباره مردی که ترانه «وحدت» وی نبض بعثت رسول (ص) بود حتی ویژه برنامهای کوتاه پخش نکرد و ترانهسرایی چون شهیار قنبری در لابلای روزنامهها و مجلات داخلی دنبال نام خویش میگشت!... «والا پیامدار، محمد! گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی ماند بر پا و استوار هرگز ، هرگز! و الا پیامدار!...» (وحدت) |
نامه ھای فرھاد مھراد
نامه به معاون وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی وقت
اشاره : آخرین ایرادی که انتشار آلبوم “خواب در بیداری“ را به تاخیر انداخت مربوط بود به عکس خواننده که در جلد این اثر گنجانده شده بود. مسئولین وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی معتقد بودند که تصویر خواننده بسیار تلخ و غمگین است و مناسب انتشار نیست.
فرهاد نیز در پاسخ تصویر غمگین تری به همراه نامه ای به شرح زیر خطاب به آقای سلمانیان ، معاون وزارتخانه، فرستاد.
جناب آقای سلمانیان
با عرض تشکر از همکاری و مساعدت های شما، در مورد عکس که مورد قبول واقع نشده، عکس دیگری همراه این نامه هست که به گمان مخلص از تصویر قبلی تلخ تر است اما علی ای حال امیدوارم رد نشود.
نکته ای را لازم می دانم به عرض برسانم و آن روح و هویت نوع موسیقی و علی الخصوص صدای بنده است که کاملا نماینده خلقیات و روحیه صاحب صدا است و البته بد یا خوب هیچگونه شباهتی با دیگران ندارد و به ناچار اگر بفرض محال تصویر خوشی و خرمی هم مخلص در اختیار داشت نماینده واقعی بیست و هشت و نه سال جنس کار من نبود و اگر قبول کنیم که سکه بی اعتبار زندگی دو روی تلخ و شیرین دارد(چه بخواهیم و چه نخواهیم) و هر کدام دارای مظاهر بی شمار، این بنده هم یکی از مصادیق بارز روی تلخ سکه…
عرض دیگری نیست ، ان شاءالله موفق و مؤید باشید
فرهاد مهراد
- آقای سلمانیان پس از رویت عکس جدید، مجوز انتشار عکس اول را صادر کردند. –
یادداشتی در حمایت از شهردار تهران (1377/5/14 )
نویسنده این نامه آوازه خوانی است به نام فرهاد که از جمله آهنگ های گنجشگک اشی مشی ، جمعه ، وحدت و... را خوانده و المنه لله در هر رژیمی ممنوع تر است !! و اما اصل مطلب اینکه : این بنده هیچ آشنایی با حضرت شهردار نداشته و حتی یک بار هم از فرهنگ سرای بهمن درخواست سالن برای اجرای کنسرت کردم و موافقت نشد و علاوه بر تمام این ها اختلافات مبسوط در عقاید هم با ایشان دارم.
اما ذکر دو نکته در مورد ایشان وظیفهی من است . نکته اول که بیشتر گفته شد: کار و کوشش و رنج و زحمت بی دریغ است در جهت بهبود خارق العاده وضع موجود و محیط زیست علی الخصوص در تهران و اما نکته دوم: معرفت آقای شهردار است (در معنای مورد نظر عوام الناس قدیم) که آئینی است بسی کهنه و فراموش شده و شاید هم چون مروت ، نامی است ، بی نشان... البته در آن دور دست ها ، چهل سال پیش و بیشتر گاهی حرفش را گاهی می زدند اما خیلی کمتر به آن می پرداختند،... به هر تقدیر باید این ها گفته می شد و اضافه می کنم که ارادت بسیار به این مذهب منسوخ دارم و به طریق اولی به اصحاب نادر آن.
نامه به ابراهیم نبوی ( روزنامه نگار )
سلام
آقای ابراهیم نبوی
آیا عقیده ندارید که : بچه افکندن به از شش ماهه آوردن جنین؟ چه اشکالی دارد روزی نوشتن و چند روزی ننوشتن ؟ به عنوان مستوره چهل ستون 30 فروردین چیست؟ طنز است؟ فکاهه کامپیوتری است؟ آمار و انفورماتیک است؟! (که ستون های شما بیش از 50 درصد این طوری! است) رفع تکلیف است؟ زاد آخرت است ؟توشه دنیا است؟…
و اینکه آیا دیواری کوتاه تر از ما ملت نیست وآیا می شود اخلاقا و... از ملت مایه گذاشت و مثلا آورد که : ملت پررُ شده، مردم غلط می کنند، مردم نباید پررُ شوند؟…بدون آنکه هیچ دردی دوا شود یا خاصیتی داشته باشد؟
و دیگر اینکه مدام اظهار علاقه به رئیس جمهور دقیقا تاثیر برعکس دارد. آقای نبوی! واقعا شما و روزنامه این را نمی دانید؟ واقعا نمی دانید که وقتی که واقعا لازم باشد اظهار علاقه و پشتیبانی کرد با وجود این همه تکرار و تکرار و تکرار و…تا قیامت تکرار …همه بی اثر خواهد شد؟ آیا شما همین را می خواهید؟
و دست آخر این روزنامه آزادگان چیست و کجا ایستاده است؟ که هر چه هست گریبان گیر شما نیز هست…
و دیگر اینکه: بنده از نام مستعار استفاده می کنم که پس از عمه بزرگوارم که از همه بهتر نفرین می کردم تنها چیزی است که با اجازه آقای رئیس جمهور برایم مانده…
با احترام
ابوبکر ربابی
نامه به سردبیر روزنامهی جامعه ( 1377/3/15 )
سلام آقای سردبیر
موفق باشید و عاقبتتان بخیر، با توجه به سوء تفاهم تصویر چاپ شده در صفحه اول روزنامه شما از طرف وزیر محترم فرهنگ، و علی الخصوص پاسخ شما، مایلم نکته ای را مطرح کنم که البته چهار سال و اندی دیرتر گفته می شود چون نمی دانستم به که باید گفت.
آن وقت ها دوستی کتاب “آخرین سفر شاه“ را لطفا به من داد ، در اواخر کتاب آمده است که: دوستان اشرف پهلوی او را سایپا می خواندند، بله، درست است، SAIPA!، که ظاهرا نام شرکت و ماشین “رنو“ است و البته این نام، یعنی سایپا، مخفف کلمات زیر است:
Son Altess Imperial Princess Ashraf.!!
همانطور که توجه فرمودید کلمات بالا به زبان فرانسوی میشود:
والاحضرت همایون شاه دخت اشرف
و این نام و عنوان همچنان زینت بخش هزاران ماشین رنو و...است و حال یک سئوال: در طول این نوزده سال ، یک مسئول امر ، یک سیاستمدار و ... متوجه این نکته نشده است؟
با آرزوی سلامتی و حسن عاقبت ان شاالله !
فرهاد مهراد
آلبوم های فرهاد مهراد :
اسیر شب
آیینه ها ( مسخ )
هفتهی خاکستری
وحدت
خواب در بیداری
برف
فرهاد 159 ( مجموعهی کامل آثار فرهاد مهراد )